در ابتدای هميشه

 

  از این پس مرا در

اینجا

ببینید.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩۱/٢/۱٥ - رحیم سلیمانی

 

در این خواب بد بد

                   من و تو خوب خوبیم...

داشتم فکر می کردم  برای سایت جدید حوزه هنری قزوین / این غزل را با یکی دو تا کار دیگر  بفرستم  که اتفاقی یکی دیگر فضایل کثیره این مملکت شوکه مان کرد اساسی ...!

قضیه اینطور شد که گفتیم  باتوجه به هارد سوخته و بالطبع دل سوخته تر، عقل نداشته (صبر کنید می گویم چرا...) حکم می کند جای از نو تایپ کردن ، در پست های قدیم وبلاگمان چرخی بزنیم دنبال شعر فوق الذکر.

از آنجایی که نمی دانستم دقیقا در کدام پست این غزل را گذاشته ام پس از گشتی در آرشیو، ساده تر آن دیدم که این مصراع ننه مرده "بیا دوباره به این شعرها قدم بگذار" را در گوگل بسرچم...

اما بشنوید از نتیجه که بدجور فیها خالدونمان را سوزاند...

هرچه در فضای مجازی گشتیم لامصب این شعر را در بلاگ هر ننه قمری آورد الا خودمان ... گویا تنها سارق محترم کار خودمان بودیم ظاهرا...

رجوع کنید به این جا و این جا و شاید جاهای دیگر...هرچند آنقدر خسته هستم که حتی کامنتی هم برایشان نگذارم.

اینها را بگذارید کنار برداشت محترمانه ی آقای رضا قربانپور از شعر خلیج فارس بنده پیش از عید امسال که متاسفانه ناچارم  اینجا ذکر خیری ازشان بکنم هرچند خدا پدر سیمکارت های اعتباری را بیامرزد که می توانی هر کاری دلت خواست بکنی و تا دیدی بدجوری دارد گندش در می آید توی مستراحی ...جایی بیندازیشان و خیلی راحت گم و گور شوی و دوباره همان انسان محترم و باشخصیتی باشی که نه خانی آمده و نه خانی رفته...

نتیجه این شد که تصمیم گرفتیم از این به بعد یا این صاحب مرده را تخته اش کنیم یا بالای هر شعر دعایی ... چیزی بنویسیم نصیب ارواح خوارمادر برداشت کنندگان غیر مجاز.

نمی دانم اما شاعر جماعت چه پوست کلفتی دارد که نه فحش خوار مادر کاریش می کند ، نه دست به یقه شدن و نه ترس از ضایع شدن در یک جمع ادبی. دیوار حاشا هم که ماشاالله به قد و بالای رعنایش !

من که راه دیگری نمی دانم ، شما باشید چه می کنید؟

اما چند خبر سوخته :

اول تولد «یسنا»ی عزیزم که بیست و چهارم مهر را بهانه کرد تا لااقل به خاطر این مادر و دختر پاییز را دوست داشته باشم.

دوم اینکه "انجمن شاعران زنده" که سال گذشته به اتفاق عده ای از دوستان شاعر پایه گذاری شد و بنا بود عمده فعالیت آن حول محور پی گیری سیاستهای هنری در زمینه شعر باشد دور جدید عضوگیری خود را با بررسی سوابق شاعران پیشنهادی و دعوت از تصویب شدگان آغاز کرده و آرام آرام می رود تا به عنوان یک نهاد هنری متفاوت و چیزی فراتر از یک انجمن صرفا هنری  راه خود را پیدا کند. البته قرار نیست عضوگیری های ما شباهت زیادی به پیاده روی های همگانی شهرمان داشته باشد انشاالله. پیداست که خبرهای بعدی بعدتر ها اعلام خواهد شد.

 خبر بعد مربوط است به این که مدتیست با مهران حسینی عزیز گروهی به هم زده ایم در زمینه شعر طنز و کارک هایی هم انجام شده که لابد بعضی هاش را تعدادی از دوستان شنیده اند هرچند فعلا انتشار اغلب کارها نه بناست و نه ممکن...

و اما شعر:

این شعر اگرچه بنا بود تقدیمی باشد به دوستی که دیگر نیست(!) عجالتن اما به کسی تقدیم نخواهد شد چرا که این روزها کسی احتمالن آنقدر نمی ارزد که تکه ای از فکرت ،‌ وقتت واحساست را حرامش کنی.

 

گم شدن پشت درد های بزرگ

لای این زخمهای تکراری

خیره ماندن شبیه وقتی که

حرف های نگفته ای داری...

 

شکل کیک تولدت هر روز

داشت دنیا بزرگ تر می شد

غصه هایی که هی تو را خوردند...

اشتهایی که گرگ تر می شد...

 

... می شد این شمع های غمگین را

از نگاه اتاق برداری

سعی کردی بزرگ تر باشی...

سعی کردی چراغ برداری

 

سر درآوردی از خودت... از من...

از همین ارتباط نام‍أنوس

سر فروبردی و درآوردی

ـ  ماهی کوچکی که اقیانوس... ـ

 

یک نفر آمد از تو چیزی گفت

قصه در موج ها سرایت کرد

بستر ناگزیر دریا را

خاطرت ماهیانه عادت کرد!

×××

کم کم از طعم آب خسته شدی

غم دلت را به دردسر انداخت

عمو زنجیر باف بخت تو را

پشت کوهی که دورتر... انداخت

 

مثل شعری پریدی از سطح

موجی ذهن گوش ماهی ها

زیر دوش پلاژها شستی

دل زدن های عمق دریا را

 

روی شن ها قدم زدی... شب شد

چیزی انگار اتفاق افتاد

توی فانوس های دریایی

یک نفر یاد یک "چراغ" افتاد

 

خواستی شعله ای شوی...آن وقت

شعله ها در تو تلخ رقصیدند

بادهایی که نعش می بردند

مرگ خاموش شعله را دیدند

×××

بعد در روح باد زنده شدی

آسمان پایتخت قوها بود

عطر گیسوی بادبادک ها

در غزلگیجه هات پیدا بود

 

آسمانت ولی ترک برداشت

با خطوط مورّب جت ها

مثل یک باد قطعه قطعه شدی

در ملخ های یک هواپیما

×××

.

.

.

همه جا در سکوت و تاریکی...

داشتم فکر شمع می کردم

از ته این تصادف ناجور

خاطرت را که جمع می کردم!

×××

خاک ها روی پیکرت می ریخت

چشمهایت هنوز روشن بود

دست من خاکریز آخر تو

توی جنگی بدون دشمن بود

×××

من تو را... روزهای تارت را

مثل شبهای جنگ می فهمم

شکل این فحش های نامربوط

زشتی اش را قشنگ می فهمم

 

تو ولی خواب دیده ای بانو...

از لبم این دروغ را بردار

شعر شو  زیر خاک این گلدان

دستهای فروغ را بردار...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۸/٢٠ - رحیم سلیمانی

 

عدالت

 

به محرم ربطی ندارد

به کمپانی معظم کوکاکولا هم

و نه حتی به نوشابه های حلالی که در جشنواره های این مملکت باز می شوند

آهای آقا!

به دودهای عینکتان قسم

من سالهاست در کافه های این شهر

نوشابه سیاه می نوشم

و اینقدر می دانم

که آقای عدالت

کت و شلوار شیک می پوشد...

ادکلن های خوب می زند...

و همین دور و برها

                             از پشت عینک آفتابی اش

پدرانه

            به ما

                       می خندد!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱۱/٢٢ - رحیم سلیمانی

 

از این بیهودگی خسته...

 

معذرت می خوام از چند نفری که سر میزدند وبرای این همه تأخیر بهانه ای ندارم.

مدت هاست شعر تازه دارم  ولی حال به روز کردن و حتی نوشتن اصلا... 

به هر حال ببخشید اگر به این پست دعوت نشدید.

و اینکه ...هر که آمده یقینا دعوت است!

.

.

.

 

شب از ستاره ی دنباله دار افتاده

و از دهان زمستان بهار افتاده

 

چهار فصل که تکرار کهنه ای ازهم

چهار نطفه ی  در احتضار افتاده

 

و حلقه های درختان چند صد ساله

به دور باطل ، بی اختیار افتاده

 

دو برف مانده به پایان عصر یخبندان

که دایناسور کوچک به کار افتاده

×××

ــ لباس گرمتو بردار لااقل ، سرده

و هیچ احمقی امروز برنمی گرده

 

و هیچ احمقی این روزها ...

                                   صدایی نیست

به سمت هیچ کجا هیچ رد پایی نیست

 

که از همیشه به اکنون هنوز می بارد

و برف شب به شب و روز روز می بارد

 

سیاه تر شده این روزگار لاکردار

از این سپیدی مطلق، از این همه دیوار

 

ــ بدون ژاکت و پوتین... و لخت خواهم رفت

شبیه خاطره هایم زمخت خواهم رفت!

.

.

.

و دایناسوری از خود زیاد می آید

ــ لباس گرمتو بردار...

                                 باد می آید!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۳/٩ - رحیم سلیمانی

 

سلام

دو تا گزارش ...

اول دومی :

مرحله استانی جشنواره شعر فجر امسال هم در شهر های مختلف ـ و از جمله قزوین خودمون- به پایان رسید.

نمیدونم تا کی باید این لجن ها رو بنویسم و گله ها ی همیشگی که از آرزوی تموم شدنشون دیگه دارم نا امید می شم ...تا کی باید اعتراض کنیم ... تا کی باید این گه فریب رو به خوردمون بدند... تا کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سال گذشته با توجه به شناختی که از جمیع عوامل این بلبشوی ادبی داشتیم و اینکه سال اول برگزاری این جشنواره بود خیلی ها از پیش احتمال می دادند که به یک انتصابات دولتی تبدیل بشه به همین خاطر از اول تعداد زیادی از دوستان طومار تحریم رو امضا کردند و خیلی ها هم (همینطور خود بنده) امضا نکرده تو این برنامه معلوم الحال شرکت نکردند. البته دیدیم که نتیجه با کمی خوش شانسی به یک مرده پرستی هوشمندانه گواهی میداد!

امسال اما با بعضی تغییرات در کادر برگزاری و مقادیر معتنابهی شعارهای جوانگرایانه و از این خزعبلات و ... خیلی ها ( از جمله خود حقیر) از کره خر جناب شیطون پیاده شده نشده یه وقت دیدند که شدند وسیله نقلیه ی شیطون های خیلی حرفه ای تر...

باز هم نوبت سکه که رسید مریخی ها یی که از سکه های قبل تا به حال معلوم نبود کجای این منظومه خاک بر سر اردو زدند با بشقاب پرنده های پلاک قرمز بالای محل برگزاری کنگره خیمه زدند و طی یک رشته عملیات هلی برد موفقیت آمیز پس از برداشت غنائم به سرعت متواری شدند... 

جالب که برای شرکت کنندگان جوان که قطعاً حضورشون دردسر ساز و مزاحم آسایش بزرگان بود اینقدر احترام قائل نشدند که حتی با یک دعوت نامه یا تلفن خشک و خالی به جلسه اختتامیه دعوتشون کنند.

عدم معرفی وحضور هیات داوران در اختتامیه این جشنواره ملی!!!!!!!! و اعلام مبهم شاخه ای که هریک از برندگان در آن شرکت کرده بودند و شرکت ندادن شاعران جوانی که هنوزموفق به چاپ مجموعه نشدند ــ برخلاف قانون مصوب جشنواره کشوری و با این استدلال که ممکنه این افراد خدای نکرده سارق ادبی باشند !!!!!!!!!!ــ هم انصافا ازجوک های با حال بود!

البته لطف دیگه این کارناوال ادبی این بود که معنی جوان گرایی و رویکرد نو به شعر جوان جناب اکرامی فر رو هم با انتخاب شاعرانی 60-50 ساله که در بهترین حالت جوانترین این جمع به اعتراف خودش 31 سال داشت فهمیدیم و اینجا بود که اون درصد باقیمونده از اعماق روده های بزرگمون هم  دچار سوزش شد!

به هر حال:

در کنگره ها کمی تفاوت ممنوع

هر کنگره ای بدون این بت ممنوع

در قاعده ی خرس وسط داور ها

بر جایزه ها نوشته اند : اوت ممنوع 

و گزارش دوم مر بوط میشه به بر گزاری مراسم اختتامیه اولین جشنواره سراسری غزل پست مدرن که هجدهم بهمن به همت دوستانی همچون مهدی موسوی ، فاطمه اختصاری ، رضا صحرایی و ... در شهرک راه آهن تهران انجام شد.

از نکات جالب میشه به محل برگزاری که یک آپارتمان مسکونی بود اشاره کرد. دلیلش هم خودداری مسئولین از دادن مجوز استفاده از سالنهای عمومی برای این جشنواره اعلام شد ( تحریم رو حال می کنید ! حالا هی بیاید جشنواره های دولتی رو تحریم کنید!)

به هر حال برگزار کردن این برنامه تو این فضا با توجه به عدم حمایت مالی از طرف هیچ سازمان رسمی نشون دهنده تلاش قابل تقدیر برگزارکننده ها و جسارت اونهاست .

البته در کنار برگزاری این جشنواره مجموعه ای ازغزل های دوستانی فضای مجازی که تو این زمینه کار کردند هم چاپ شده بود که بین شرکت کنندگان توزیع شد و در نوع خودش منحصر به فرد به نظر می رسه.

اما به نظر بنده ضعف هایی هم که در کنار این مسائل دیده می شند که قابل بحث اند و برای اصلاح این حرکت لازم!

مهمترین مورد شاید این باشه که با یک نگاه کلی به این مجموعه و همینطور کار هایی که توی جلسه خونده شد یا گاه گاه تو وبلاگ های شخصی به عنوان غزل پست مدرن می خونیم به نظر می رسه این جریان ضعف مانیفست داره وهمین باعث شده که هر یک از دوستان  که تو این فضا کار می کنند با توجه به برداشت های شخصی خودشون یه تعریف بسازند و کارهاشون رو طبق اون معیار دسته بندی کنند.

نکته دیگه اینکه به جز چند مورد از دوستانی که کارهای ارائه شدشون دارای یک استقلال زبانی و محتوایی بود بقیه کار ها متاسفانه قابل تفکیک نبود و گاهی هم به شدت الگوبرداری از هم!

مساله بعد اتفاقاتی بودند که با نیت هنجار شکنانه ای به وجود می اومدند: مثل شروع جلسه با خوندن ترجمه فارسی قرآن به وسیله یکی از خانم ها و بعد پخش یه موسیقی احتمالا ملی با صدای بچه های مهد کودکی به جای سرود ملی ، ساخت دکور برنامه با کارتن های خالی ، پوشاندن دیوارها با صفحات و تبلیغات روزنامه ای چند روز اخیر، شعر خوانی گروهی 3 نفره با تداخل صوتی و کیفیت اجرای خاص، پذیرایی از شرکت کننده ها با ساندویچ های دست ساز ( نون و سبزی و پنیر و خرما) و...  

هرچند تعدادی از این اتفاقات برای شرکت کننده ها خوش آیند بود اما گاهی وقت ها هم خیلی تصنعی به نظر می رسید و مهمتر اینکه کارهایی مثل شوخی با سرود ملی و... گاهی می تونه هزینه های زیادی به این جریان تحمیل کنه که قطعا ما وبرگزار کننده ها و همه کسانی که دوست دارند غزل پست مدرن زنده و جاری بمونه دوست نداریم این گرفتاریها بیشتر از این راه ما رو سد کنند!

در نهایت باید از همه بچه های دنیای مجازی شرکت کننده و دوستانی هم که زحمت برگزاری این برنامه رو کشیدند تشکر کنیم و آرزو کنیم که این جریان بدون کندی و انحراف به مسیر خودش ادامه بده!  

رحیم سلیمانی

 29/11/86   

همه چیز از چهارشنبه ها  شروع شد و دخترکی که شمع های کوچکش را به قندیل های سقاخانه گره می زد  ...  

شبیه پرسه زدن در مه...   

شبیه پرسه زدن در مه، شبیه خوردن یک معجون

پر از توهّم و تردیدی،‌ پر از ترانه ی ناموزون

اسیر دلهره ای مزمن میان وسوسه مردی

که پشت پا زده بر شعرش برای یک زن گندمگون

غرور وحشی یک گرگی که ناشیانه ترک خورده

و گاف چندش و استفراغ پس از شنیدن بوی خون

تو را به فاصله ها این بار بیا و یک کمی اهلی باش

پریّ کوچک عصیانگر، پریّ کوچک بی قانون

دوبیت تازه بساز از من به جای چشم خودت بگذار

چراغهای مرا بردار از این جنازه ببر بیرون

برای خانه دلم تنگ است عزیز خوب نه چندان دور!

قرار بعدی ما این شعر... چهارشنبه و آن کانون... 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱۱/۱٥ - رحیم سلیمانی

 

و ناگهان تو بیایی ...

 

و ناگهان تو بیایی به ناز در بزنی

سری به خلوت خاموش یک نفر بزنی

و اتفاق بیفتی درون یک دفتر

که خواب های کسی را به دردسر بزنی

چقدر عشوه بیایی که عاشقت بشود

چقدر توی دلش بی گدار پر بزنی !

همین که وسوسه ات شد درست سطر نخست

تو هم به شیوه هر بار بی خبر بزنی

تمام خاطره ها را بدل به خواب کنی

و ناگهان بروی حرف از سفر بزنی

× × ×

و سمت دیگر این قصه یک توی دیگر

کنار ساعت کوکی و چشم باز در

هنوز توی سرت شکلهای ناممکن

هنوز توی سرت حرفهای ناباور

پر از حرارت یک شعر زیر دوش سرد

پر از حماقت یک عشق زیر خاکستر

نشسته ای و زمان ریشخند مسخره ایست

که می وزد به تو از عرض های بالاتر

تویی که ذات زمانی چطور حرفت را

به چند عقربه گیج و یک فنر بزنی !

× × ×

تو رفته باشی و در فکر اینکه برگردی

به پای باقی این خواب هم تبر بزنی ...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۸/۱٩ - رحیم سلیمانی

 

« مهران حسینی » را کم وبیش می شناسیم ...

دوستی کم حرف و آرام که سابقه اش به بلندای شعرش نیست.

با این غزل از مهران این پست را تقدیم می کنم به او و مهربانی شعرهایش :

 

چه از کویر، چه از سردسیر می گذرند

قطار ها همه از یک مسیر می گذرند

و لحظه های مسافر، سوار واگن ها

که تلخ یا شیرین ؛ ناگزیر می گذرند

و ریل ها همه یک خط سیر بی مقصد

همیشه از دل صحرای پیر می گذرند

همیشه های مسافر؛ همیشه تنهایی

شبیه ساعت هایی که دیر می گذرند

چه فرق می کند از نا کجای تاریخ است

قطارها همه از یک مسیر می گذرند!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٦/٢٩ - رحیم سلیمانی

 

برای خلیج همیشه و هویتی که دارد غرق...

 

با چشم های آبی تو خو گرفته ايم

حس جنوب و بندر و پارو گرفته ايم

کشتی ّ بغض های ترک خورده ايم و باز

سکان خاطرات به اين سو گرفته ايم

دندان پوک اسکله ها را شمرده ايم

تا کنج دست های تو پهلو گرفته ايم

با لنج های چوبی مردان بندری

از آب های گرم تو ميگو گرفته ايم

زيبای آريايی خوابيده در صدف !

موجی به دامنت بده بانو گرفته ايم

حالا بچرخ دايره ها را به هم بزن

لختی برقص لکنت جادو گرفته ايم

ما با هم ايم ! خاطره ها گم نمی شوند . . .

مانند خاک و ريشه به هم خو گرفته ايم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۳/۱٥ - رحیم سلیمانی

 

مرد تعفّن

 

می گذرد از ميان وسوسه شب , سطر بلند درختهای مردّد

از وسط کوچه های تنگ قديمی , همقدم چينه های خاکی ممتد

مثل هميشه شبيه دفتر شعرش خط خطی و ناتمام و واهی و مبهم

در به در دشت های خالی بی مرز , ترجمه واژه های عاصی و مرتد

صفحه يک : عشق , بی ملاحظه , بی رحم , صفحه دو مثل خوابهای پريشان

صفحه سه شايد انتحار و سه نقطه, يک, دو, سه, ده, بيست, سی ... برو برو تا صد

صفحه آخر هميشه کنده شده بود , مثل سواری که هيچ وقت نيامد

فرصت خوبی برای خواندن يک هيچ , فرصت خوبی برای تجربه شايد

مرد تعفّن که امتداد خودش را لای ورقهای خيس باطله گم کرد

پشت فضولات چِندش آور اين شعر شانس زيادی برای مرگ ندارد !

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۱۸ - رحیم سلیمانی

 

بالاخره پس از مدتی دوباره دست داد که ....

سوگواره شعر فجر رو هم دیدیم و اینکه دوباره حس فریب خورده ها به سراغمون اومد و ...

 

و ما که بی خبر از هفت شهرِ آزادی

هنوز در خم پس کوچه های نان بوديم

 

چه تلخ باورمان شد فريبمان دادند

که ساده لوح , که احمق , که ناتوان بوديم

به هر حال ...

دوستانی که به دلایل مختلف نتونستم به موقع بهشون سر بزنم منو می بخشند.

به احترام نظر یکی دو نفر از دوستان این غزل رو که جزء کارای آخرمه تقدیمتون می کنم و تا درودی دیگر...

 

غرور حادثه پشت چراغ های سياه

و ذهن شهر پر از اتفاق های سياه

 

دوباره سوزی ققنوس های آزادی

و رقص خاطره ای در اجاق های سياه

 

جهان پر از عوضی های مهربان شده است

و دلقکان زمين با دماغ های سياه ــ

 

در ازدحام تريبون فريب ... می خندند

به بردگان سپيدی که داغ های سياه ــ

 

غرور مسخره شان را به شرم پوسانده

در انزوای نمور اتاق های سياه

 

و ما هنوز همان کلّه پوک جاليزيم

به اعتقاد شما ...  ها ! کلاغ های سياه!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱۱/٢٩ - رحیم سلیمانی